لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ،

گلها انار شدند، داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند

انار کوچک بود. دانه ها فشار آوردند. انار ترک برداشت

خون انار روی دست لیلی چکید

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود کافی است انار دلت ترک بخورد!!!

خدایا! بسته دلی براِت می فرستم. وقتی آن را باز می کنی مواظب باش چون

قلب من شکستنی است