مانوشتیم آقا "

بازکن دستت را

خط کشم بالا رفت خواستم برکف دستش بزنم اوتقلا میکرد چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد گوشه صورت اوقرمزبود

 هق هقی کرد وسپس ساکت شد همچنان میگرید

 مثل شخصی آرام به خروش وناله

****

 ناگهان حمدالله درکنارم خم شد

 زیر یک میز کناردیوار دفتری پیدا کرد

 گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسن

 چون نگاهش کردم خوش خط وعالی بود

 غرق در شرم وخجالت گشتم

 جای آن چوب ستم بردلم آتش زد

 سرخی گونه او به کبودی گردید

 صبح فردا دیدم که حسن با پدرش ویکی مرد دگر

سوی من میایند خجل و دل نگران

 منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یاگله ای یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه انان بودم

 پدرش بعد سلام گفت" لطفی بکنید وحسن را بسپارید به ما "