در کمند ناله گرفتارم , از تاریکی دل می ترسم , 

از گذر عمر فراری هستم , تنهای تنها در سرزمین خودم

قدم می زنم , گاهی خوشم و گاهی عشق بازی می کنمو

با خدای خودم کل کل می کنم ,,,,

موندم با خودم چه کنم , سینه ی خودمو مثل بیستون

بکنم که شاید قفسه سینه دیگه قفس نباشه

با چشم خودم دیدم صیاد نه دون میده نه می کشه نه از 

قفس آزاد می کنه

چه کنم ؟بنالم یا ننالم , امان از حرفهای خودم ,