همه آشنان .... آشنای پول

هیچ کس تنها نیست ... در دنیای خودش 

همه ی شکما سیره ... از دزدی بزرگان

همه ی گوشها پره ... ازدروغ مردمان

همه جا امن و امانه ... از ترس و غارت

داروغه ی شهر را به جرم بی عفتی زندان کردن

خزانه دار به دیار سبز رفت .. جاش امن امنه

با پتک سیاست بر سر مردم چپ و راست کوبیدن  

قاضی القضات شهر را به جرمی که نمی دونم شلاق زدن

حالمون خوبه آسوده بخوابید بغض گلو آرام نمیگیره

 سگ ده دیگر واق واق نمی کنه  با گرگ هم پیاله شد

پیرمرد قصه گو دیگه داستان ظلم ضحاک را نمیگه

مداح شهر را با اشگ و ناله می بردند ...

پول تو جیبی کاتب زیاد شد .. شنیدم عیالش طبیب شد

نامه منو به چپ میدن یا به راست؟

حال کدخدا چطوره ؟