دیشب در عالمی دیگه ای بودم ,که تمام سیاهی و سفیدی آن , 

 

یکی بود , با تمام وجودم حس نکردم که چه گذشت , اما گذشت

 

تنها نبودم , سلام و کلامی هم در کار نبود 

 

یاد تنهایی عشق نفسم را ربوده بود , با چشمی پر از اشک ,

 

دلی با بار غم , غم از وجود خودم , آه و ناله ی خودم 

 

بیا ....فقط بیا ....تا دوباره نفسی چاق کنیم ,

 

بیا تا با هم ؛ کنار هم , یه لقمه نونی با چای داخل فلاکس , 

بخوریم

 

نمی دونم.در کجا عالم هستی ساکنی , یا زیر کدامین درخت نشسته ای 

 

نکنه زیر آلاچیق با یه هم نفسی هستی ......


 شب و روزم را دیدی؟ بی آه و ناله هرگز , بی تو  هرگز , 

 

 

سنگینی غم دلم سنگینه , طاقت این دل ....طاقت می خواهد