گفتی که قربانی کن

من دل ندارم که به قربانگاه ببرم ، به خودت گفتم ببخش و سر به سرم نذار 

 نه سمرقند دارم و نه بخارا که به خال تو ببخشم ،حیدریم ،به شیرینم می نازم  ،

جان  هم در این راه نمیدم 

 نه جرات عاشقی هست که عاشق باشم و نه آنم که شعور معشوقه بودن داشته باشم 

خسته ام ، خسته از روزهای پی در پی تو