روزگاری پرستویی بود در جنگل با خوشی و خرم  زندگی می کرد تا اینکه زمستانی سخت

فرا رسید غذا پیدا نمی شد

پرستوی مادر برای آنکه فرزندانش زنده بمانند از گوشت بدنش می کند و به جوجه ها ش می داد

زمستان تمام شد، پرستوی مادر از دنیا رفت

جوجه ها که بزرگ شده بودند گفتند :چه خوب شد مادرمان مرد از بس به ما غذایی

تکراری داد ........

     

 پیشاپیش روز زن بر زنان ایثارگر که با جون دل برای خانواده زحمت می کشند مبارک