چند وقتی خبری ازم نبود ، خبری از دل ساده ی من اینجا نبود، به انتظار می نشستم ،

سکوت می کردم ، گاهی هم غرق می شدم ، چشامو می بستم

 اما خبری از خواب نبود ،

نمی شد دید که دورو برم زیباست ، چشام خسته بودن ، گوشهام نمی دونم چرا گوش

به زنگ بودن ، آشفتگی و خستگی در من نبود اما قلبم تند تند می زد  ،

 خواستم غزلی بخونم شاعری در وجودم پیدا نکردم ، سر وقت ترانه رفتم ظاهرا همه

غم داشتن نه غم من ، دل به جنگل زدم سرم هوای دریا کرد اما نشد ،

سراغ پدرمو گرفتم مادرم گفت سلام،پدرم دستامو فشرد ،

بازم خبری از وجودم نبود یه گلوله آتش خاموش بودم ، تا که آتش به باغ همسایه خورد

، خاموش شدم آرام آرام ، حالا که اینجام سبک می نویسم

واسی خودم ، واسی تو